محمد نعيم

مقدمهء مصحح 31

شرح مثنوى ( فارسى )

پشمين بر سر گذاشت . هم‌نشينىها و خلوت‌هاى اين مريد و مراد آغاز شد . در اين حين شمس با زنى به نام كيميا ازدواج كرد . به ظاهر آرامش دوباره بازگشت و مريدان مولانا ، مريد شمس نيز شدند . افاده و استفاده ادامه داشت ، امّا دير نپاييد ، دوباره آتش كينهء حسودان شهر را به آشوب كشيد و همان گونه كه شمس حدس زده بود ، دوباره بايد قونيه را ترك مىگفت ، امّا اين‌بار به‌گونه‌اى رفت كه به قول خودش : خواهم اين‌بار آن‌چنان رفتن * كه نداند كسى كجايم من همه گردند در طلب عاجز * ندهد كس نشان ز من هرگز « 1 » آرى او در سال 645 ه . ق « ناگهان گم شد از ميان همه » : هيچ از وى كسى نداد خبر * نى به كس بو رسيد از او نه اثر « 2 » مولانا آرام و قرار نداشت ، اين‌بار خود به دمشق سفر كرد . شهرى كه خاطره‌هاى فراوانى برايش داشت : درس و بحث‌ها ، افاده‌ها و استفاده‌ها ، مناظره‌ها و گفتمانها ، استادان و شاگردان . امّا اين‌بار شمس را نيافت . چاره براى دل بىقرارش نداشت جز اينكه لختى خود را به تدريس مشغول سازد و چنين كرد ، ولى تاب نياورد و پس از چندى دوباره به قونيه بازگشت . رفت و آمد به دمشق و قونيه بار ديگر تكرار شد : چند سالى نشست و باز ز عشق * رفت با جمع سوى دمشق « 3 » و باز حاصلى برايش نداشت . ديگر از شمس هيچ نام و نشانى نبود . بايد شمس را در درون خود مىجست : شمس تبريز را به شام نديد * در خودش ديد همچو ماه پديد گفت : اگرچه به تن از او دوريم * بىتن و روح هر دو يك نوريم « 4 »

--> ( 1 ) . همان ، ص 52 . ( 2 ) . همان ، ص 53 . ( 3 ) . همان ، ص 61 . ( 4 ) . همان ، صص 60 - 61 .